جمهوریاسلامی یا جمهوری مرگ
سید جمال جلالی
انقلاب ۱۳۵۷ با شعارهایی چون استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی به پیروزی رسید، اما خیلی زود روشن شد که آنچه تحت عنوان جمهوری بنا شده بود، نه یک حکومت مردمسالار، بلکه پروژهای ایدئولوژیک برای سرکوب، حذف و تداوم سلطه از طریق خشونت بود. جمهوری اسلامی از آغاز با خشونت زاده شد و با خشونت زیسته است. ساختار آن، نه بر اساس پاسخگویی، که بر پایهی ترس، مرگ بنا شده است. در این نوشتار، چند نمونهی شاخص از پروژهی مرگ جمهوری اسلامی را مرور میکنیم.
1- جنگی که میتوانست
پایان یابد، اما ادامه یافت. در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، ارتش عراق به ایران حمله
کرد. در آغاز جنگ، مردم ایران بهطور گسترده برای دفاع از کشور بسیج شدند. اما
زمانی که نیروهای ایرانی موفق شدند شهرهایی مانند خرمشهر را بازپس بگیرند، در
خرداد ۱۳۶۱،
فرصت طلایی برای پایان جنگ فراهم شده بود. بسیاری از تحلیلگران و حتی فرماندهان
نظامی ایران تأکید داشتند که باید به جنگ پایان داد، چرا که اهداف دفاعی محقق شده
بود. با این حال، آیتالله
خمینی و حلقهی حاکم بر نظام تصمیم گرفتند جنگ را ادامه دهند. دلیل آن روشن بود،
آنها به بهانه عدم امتیازگیری ازعراق وبیرون نرفتن دشمن از نقاط حساس، خواستار
ادامه این جریان شده و جنگ را به ابزاری برای ایجاد انسجام ایدئولوژیک، و تثبیت
قدرت سیاسی تبدیل کردند. ادامهی جنگ به جمهوری اسلامی این امکان را داد که فضای
امنیتی را در کشور حفظ کند، مخالفان را با برچسب خائن در زمان جنگ سرکوب کند و
قدرت را در دست نیروهای نظامی و امنیتی متمرکز سازد.
به هر ترتیب، عملیات رمضان، که مدت کوتاهی بعد از فتح خرمشهر به
عنوان بزرگترین پیروزی نظامی ایرانی ها در جنگ با عراق انجام گرفت، به بزرگترین
شکست نظامی ایران تا آن زمان تبدیل شد. 2- کشتار ۶۷؛ جنایتی سیستماتیک علیه انسانیت. در
تابستان ۱۳۶۷،
تنها چند هفته پس از پایان رسمی جنگ، فاجعهای در زندانهای ایران رخ داد که در آن
به اعدام دستهجمعی هزاران زندانی سیاسی مبدل شد. این افراد، اغلب جوانانی بودند
که به اتهام عضویت یا هواداری از گروههای سیاسی مانند مجاهدین خلق، فداییان، یا
احزاب چپگرا، سالها در زندان بودند و بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را
گذرانده بودند یا در شرف آزادی بودند. با صدور فتوای خمینی و
تشکیل هیئت مرگ با حضور حسینعلی نیری حاکم شرع آن زمان و چند مقام دیگر، این
زندانیان به طور سیستماتیک در چند دقیقه بازجویی شدند. آنها بدون در اختیار داشتن وکیل
و برگذاری دادگاهی بدون روند عادلانه و همچنین بدون اطلاع خانوادههای متهمان آنها
را در سریعترین حالت ممکن اعدام کردند. درواقع این کشتار، نه یک تصمیم لحظهای،
بلکه بخشی از پروژهی بزرگتر جمهوری اسلامی برای حذف هر نوع تفکر مخالف خود بود.
تا امروز، هیچکس بابت این جنایت پاسخگو نشده، بلکه برخی از عاملان آن، مانند
رئیسی و مصطفی پورمحمد به بالاترین سطوح قدرت هم رسیدند. حسینعلی منتظری در کتاب
خاطرات خود، اظهار میکند که طبق گزارشهایی که به او دادهاند حدود ۲۸۰۰ یا ۳۸۰۰ نفر را در سال 67 اعدام
کردهاند. 3- قتلهای زنجیرهای، حذف فیزیکی اندیشه. در
دههی هفتاد، پس از پایان جنگ و رشد نسبی فضای فرهنگی در ایران، نویسندگان،
روشنفکران، مترجمان و فعالان سیاسی شروع به فعالیت مجدد کردند. این روند برای
جمهوری اسلامی تهدید محسوب میشد. نتیجه آن شد که وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، با
برنامهریزی منسجم، اقدام به ترور نویسندگان و فعالان فرهنگی کرد. قتلهای زنجیرهای
شامل ترور چهرههایی چون داریوش و پروانه فروهر، رهبران نهضت ملی ایران، محمد
مختاری، محمد جعفر پوینده، غفارحسینی و پیروز دوانی بود. این افراد تنها بهخاطر
نوشتن، اندیشیدن و مخالفت با سانسور، حذف شدند. حکومت پس از افشا شدن این قتلها،
مدتی آن را به عناصر خودسر مانند سعید امامی نسبت داد که او هم پس از فاششدن قتلهای
زنجیرهای زندانی شد و بنا بر اعلام منابع رسمی در زندان با خوردن داروی نظافت
خودش را کشت. اما بعدها روشن شد که این پروژه، کاملا سازمانیافته و تحت نظر
مستقیم وزارت اطلاعات بوده است. درواقع، جمهوری اسلامی
نشان داد که حتی تحمل روشنفکری آرام، بدون اسلحه و در قالب نوشتن و اندیشیدن را
نیز ندارد.۴-آبان ۹۸، شورش نان با پاسخ گلوله. در
آبان ۱۳۹۸،
پس از افزایش ناگهانی قیمت بنزین، مردم ایران به خیابانها آمدند. این اعتراضات که
عمدتاً از سوی طبقات پایین جامعه شکل گرفته بود، خیلی زود به شعارهای سیاسی علیه
کل نظام کشیده شد. آمار نشان میدهد که اعتراضها در بیش از ۵۰۰ نقطه ایران رخ داده است. هر چند بر پایهٔ برخی از
منابع دیگر، اعتراضات در۲۹
استان و۱۰۴
شهر و ۷۱۹
جای کشور، رخ داده است. پاسخ جمهوری اسلامی اما بیرحمانه بود. در عرض چند روز، طبق گزارشها،
بیش از ۱۵۰۰
نفر کشته شدند. اینترنت سراسری قطع شد، مردم بیدفاع با گلولههای جنگی هدف قرار
گرفتند، و خانوادههای قربانیان تهدید شدند که هیچ مراسمی برای کشتهشدگان نگیرند.
بسیاری از کشتهشدگان حتی نوجوان بودند. بر اساس گزارش سازمان عفو بینالملل حکومت
ایران عامدانه و مرگبار از سلاح گرم استفاده کرده و بهطور نامتناسبی به زور متوسل
شده بود. آبان ۹۸،
نقطهی عطفی بود در درک عمومی جامعه از ماهیت واقعی نظام. درواقع روشن شد که
جمهوری اسلامی در برابر گرسنگی و درد مردم، تنها پاسخی که دارد، گلوله و سرکوب است. ۵- قتل مهساامینی که
منجربه انقلاب زن، زندگی، آزادی شد. در شهریور ۱۴۰۱، مهسا امینی، دختر ۲۲ سالهای از کردستان
ایران، بهخاطر بدحجابی توسط گشت ارشاد بازداشت شد و در بازداشت جان باخت. این
قتل، جرقهی یک خیزش سراسری شد. میلیونها نفر در سراسر ایران به خیابانها آمدند
و شعارهایی چون زن،زندگی،آزادی ومرگ بردیکتاتور سر دادند.
پاسخ حکومت باز هم همان بود، سرکوب خشونت و کشتن صدها نفر از
معترضین، از جمله کودکان و نوجوانان. هزاران نفر نیز در این اعتراضات دستگیر و
شکنجه شدند. ولی این بار، چیزی تغییر کرد. مردم دیگر نه فقط به دنبال اصلاح یا
اعتراض بلکه به وضوح پایان نظام جمهوری اسلامی را خواستار شدند. مهسا، نماد هزاران قربانی
گمنام این پروژهی مرگ شد. او نه اولین بود و نه آخرین. اما مرگش وجدان عمومی را
بیدار کرد و آرمان زندگی را در برابر پروژهی مرگ نشاند. جمهوری
اسلامی از ابتدا تا امروز، خود را نه با خدمت به مردم، بلکه با کنترل مردم از طریق
ارعاب، اعدام و سرکوب تعریف کرده است. جنگ، کشتار، قتلهای برنامهریزیشده و
سرکوب اعتراضات مردمی، همه اجزای یک پروژهی واحد بودهاند. حفظ قدرت به هر قیمت، حتی به قیمت جان میلیونها انسان. امروزاین نظام نه مشروعیت و
نه توانایی ادارهی کشوررا دارد. تنها چیزی که از آن باقی مانده، سایهی مرگ است.
سایهای که دیر یا زود کنار خواهد رفت، زیرا تاریکی رفتنی است چون نور برآن غلبه
خواهد کرد.
این مقاله در وب سایت بشریت هم بازنشر شده است

نظرات
ارسال یک نظر