قداست سوخته
سیدجمال جلالی
او تصویری را سوزاند؛ عمل سادهای که برای حکومتی مبتنی بر نماد و
تقدس، فراتر از یک خط قرمز بود. آن تصویر قرار بود پیامی باشد از اقتدار، وحدت و
مشروعیت؛ اما وقتی دست یک جوان برخاست و شعلهای بر آن نشاند، آن پیام به آینهای
تبدیل شد که ناگهان تصویر شکست را بازتاب داد. مرگ امید، هرگونه که رخ داده باشد، نشان
داد که قدرت از فروپاشی هالهٔ تقدس خود میهراسد. وقتی تصویر میسوزد، دیواری که
مردم را به سکوت و اطاعت عادت داده، ترک برمیدارد و نظم ظاهری آرام به لرزه میافتد. اما آن شعله شخصی در شبکههای اجتماعی خاموش نماند. ویدیوی او در عرض چند
ساعت میان مردم پخش شد و الگویی برای کسانی که سالها امکان اعتراض آرام را نداشتهاند
گردید. جوانانی که آیندهای تاریک میبینند و از کانالهای مدنی قطع شدهاند، با دیدن
آن عمل جسورانه فهمیدند که میشود. همین میشود در شرایط فقر، بیکاری و تحقیر
روزمره به تقلید و تکرار بدل شد؛ هر بار که تصویری در کوچهای یا در استوری کسی میسوزد،
آن عمل از فردی به جمعی تبدیل میشود و شعلهای کوچک، بیاختیار بزرگتر میگردد. از
نگاه من حکومت دو چیز را بیش از همه خطرناک میپندارد، یکی فروپاشی نماد و گسترش
الگو می باشد. چون نظام ایدئولوژیک متمرکز به تقدس تصویری وابسته است و اگر آن
تقدس شکسته شود، مشروعیت رسمی ترک میخورد. الگو نیز به عنوان یک کنش نمادین موفق ای
توانایی را دارد که دیگران را جری کند و زنجیرهای از تقلیدها را راه بیندازد که
ظرفیتی برای تبدیل شدن به حرکت خیابانی و شعارهای عمومی دارد. بنابراین پاسخ سخت و
تلاش برای پاکسازی روایت، نخستین ابزار واکنش است؛ اما تجربه نشان داده است که این
تاکتیک اغلب نتیجهٔ معکوس میدهد. به عنوان مثال حذف فیزیکی روایت رسمی قربانی را
نه از بین میبرد و نه بیاهمیت میکند، بلکه او را به نماد مقاومت تبدیل میسازد
و پیام اعتراضی را تقویت میکند. وقتی به این نوع کنش ها به صورت عمیق نگاه کنیم ، متوجه می شویم که عواملی همچون فقر و بیکاری، نبود راههای
قانونی برای ابراز نارضایتی، سرکوب نهادهای مستقل و تسلط فرهنگ امنیتی بر دانشگاه،
رسانه و خیابان نیز ظرف تحمل جمعی را خالی کردهاند. نسلهایی که چشمانداز معنیداری
برای فردا نمیبینند، وقتی صدای رسمیشان را میشنود یا میبیند که هر اعتراضی با
زندان یا حذف مواجه میشود، به نتیجه میرسد که راهی جز عمل نمادین پرریسک ندارد.
در این فضا، سوزاندن تصویر گاه تنها راه بازپسگیری احساس اختیار است ، حتی اگر نتیجهاش
فاجعه باشد. این اعمال تنها جان یک فرد را هدف نمیگیرد؛ پیامدش
روان جمعی را نشانه میرود. رسانههای نوین و شبکههای اجتماعی توانستند این آتش
کوچک را به سرعت شعلهور کنند؛ پیام یک ویدیو در عرض چند ساعت از شهر به شهر و از
صفحهای به صفحهای منتقل شد. همین تضاد برخورد امنیتی بسته و انتشار جهانی محتوا،
امکان انفجار نمادین را فراهم آورد و وقتی حکومت برای کنترل روایت فوراً خودکشییا
جرم فردیرا جا میاندازد، مردم میآموزند که روایت رسمی قابلاطمینان نیست؛ این بیاعتمادی
بذر شک و واکنشهای تندتر را میپاشد. پیامدها دوگانه و تلخاند. در کوتاهمدت، تشدید
سرکوب و افزایش خطر فیزیکی برای معترضان را میبینیم؛ دستگاه امنیتی هر جا علامتی
ببیند سریع وارد عمل میشود تا الگو را خنثی کند. اما میانمدت، نتیجه میتواند
متناقض باشد: از یک سو بخشی از جامعه به خودسانسوری روی میآورد و از ترس عقب میکشد؛
از سوی دیگر نمادها و آیینهای اعتراضی ریشهدارتر و ماناتر میشوند؛ هر شعلهٔ
تازه، معانی جمعیتری مییابد و ارتباطات نمادین را مستحکمتر میکند. بلندمدت هم
این چرخهٔ برخورد و واکنش، جامعه را به سوی قطبیتر شدن سوق میدهد و احتمال تبدیل
اعتراضهای پراکنده به جنبشهای گستردهتر را افزایش میدهد.در عین حال،
نباید سادهانگارانه سخن گفت که همهچیز از دل ناامیدی فردی برمیآید. این
اقدامات، واکنشی سازماننیافته ولی معنادار به محرومیت ساختاریاند: خشم از تبعیض
اقتصادی، نفرت از سانسور، انزجار از عدالت نمایشی و یأس از فقدان نمایندگی. وقتی
نهادهای مدنی سفیدپوش یا تضعیف شدهاند و راههای اعتراض مشروع بستهاند، نمادگرایی
تند و تیز به جای نامهنگاری، اعتصاب یا گفتوگوی مدنی مینشیند. به عبارت دیگر، این
شعلهها نتیجهٔ شکست سیاست مدنیاند؛ نشانهای که نشان میدهد کانالهای گفتوگو
آسیب دیده یا قفل شدهاند.سوال اخلاقی که همیشه مطرح میشود این است: آیا
پاسخی امنیتی میتواند مسئله را حل کند؟ تاریخ معاصر نشان میدهد که پاسخ صرفاً
سرکوبگرانه اغلب تنها وضعیت را بدتر میکند. هر گلولهای که برای حفظ تصویر شلیک
شود، شمار بیشتری را به پیوستن به جریان مخالفت ترغیب میکند؛ زیرا قربانیان مرئی،
به نماد تبدیل میشوند و نمادها دوام دارند؛ آنها به زبان سادهتر، ایدهها را
جاودانه میکنند. حکومتی که به جای بازگشایی کانالهای گفتگو، به قتل و حذف روی میآورد،
در واقع دارد اعتراف میکند که پایههایش بر ترس است نه رضایت. با
این حال نتیجه اما واضح و تلخ است. آتش یک عکس دیگر فقط یک عکس نیست. آن شعله، آینهای
است که صدها هزار چشم را به حقیقت وضعیت قدرت و مردم میدوزد. وقتی روایت رسمی دیگر قابلباور نیست و مخالفت میتواند به قیمت
جان پاسخ داده شود، جامعه یا در ورطهٔ یأس فرو میرود یا به دنبال کنشهایی میگردد
که ثابت کنند هنوز زنده است. و این همان نقطهای است که آتش یک عکس از دست یک
نفر خارج میشود و به آئینی جمعی بدل میگردد؛ آئینی که گلولهها و روایتها دیگر
قادر نیستند آن را خاموش کنند.

نظرات
ارسال یک نظر