قداست سوخته سیدجمال جلالی او تصویری را سوزاند؛ عمل سادهای که برای حکومتی مبتنی بر نماد و تقدس، فراتر از یک خط قرمز بود. آن تصویر قرار بود پیامی باشد از اقتدار، وحدت و مشروعیت؛ اما وقتی دست یک جوان برخاست و شعلهای بر آن نشاند، آن پیام به آینهای تبدیل شد که ناگهان تصویر شکست را بازتاب داد. مرگ امید، هرگونه که رخ داده باشد، نشان داد که قدرت از فروپاشی هالهٔ تقدس خود میهراسد. وقتی تصویر میسوزد، دیواری که مردم را به سکوت و اطاعت عادت داده، ترک برمیدارد و نظم ظاهری آرام به لرزه میافتد . اما آن شعله شخصی در شبکههای اجتماعی خاموش نماند. ویدیوی او در عرض چند ساعت میان مردم پخش شد و الگویی برای کسانی که سالها امکان اعتراض آرام را نداشتهاند گردید. جوانانی که آیندهای تاریک میبینند و از کانالهای مدنی قطع شدهاند، با دیدن آن عمل جسورانه فهمیدند که میشود. همین میشود در شرایط فقر، بیکاری و تحقیر روزمره به تقلید و تکرار بدل شد؛ هر بار که تصویری در کوچهای یا در استوری کسی میسوزد، آن عمل از فردی به جمعی تبدیل میشود و شعلهای کوچک، بیاختیار بزرگتر میگردد . از نگاه من ح...
جمال جلالی
در نقطهای از
این جهان، جایی وجود دارد که دین، نه یک انتخاب، بلکه سرنوشتی از پیشنوشته برای
انسانهاست. در سیستمی که بر پایهی یک مکتب خاص فکری و دینی بنا شده، پیش از آنکه
ذهن به بلوغ برسد و پرسشی شکل بگیرد، نسخهای کامل از هویت، تفکر و حتی مسیر معنوی
در اختیار فرد قرار میگیرد؛ نسخهای مطابق با معیارهای حکومت و فرهنگ رسمی آن جامعه.
در چنین فضایی، فرصت اندیشیدن و جستوجوی فردی برای حقیقت، پیش از آنکه آغاز شود،
پایان مییابد.در چنین جغرافیایی، دین نه تنها بخشی از
زندگی فردی نیست، بلکه عنصری ذاتی در تمام وجوه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است. حال
اگر در این فضا، فردی جایگاه خاصی در سلسلهمراتب مذهبی داشته باشد، همچون کسی که
از نسل پیامبر محسوب میشود، این قالب از پیشساختهشده بسیار سختتر و بستهتر میگردد.
انتظار از چنین فردی، نه تنها پیروی، بلکه دفاع از سنت و تکرار آموزههای بدون
پرسش است. هرگونه انحراف از این مسیر، نه تنها خروج از دین، بلکه خیانت به
خانواده، تاریخ و جامعه تلقی میشود.در محیطی بسته که پرسش دشمن است و تردید جرم،
شخصی که بخواهد راهی دیگر را کشف کند، ناچار است سکوت را برگزیند یا در دل، سؤالات
را پنهان کند. تجربهی زیستن با عبادات تحمیلی، با زبانی بیگانه و با ترس از خدایی
که مجازاتگر توصیف میشود، فضایی از بیگانگی درونی خلق میکند. کسی که روزها در
قالبهای رسمی عبادت میکند، ممکن است شبها در سکوت، از خود بپرسد: چرا باید با
زبانی غیر از زبان مادری با خدا سخن گفت؟ چرا باید عشق به خدا، با ترس از آتش گره
بخورد؟با گذر زمان، برای فردی اهل مطالعه، شناخت تاریخ، متون مقدس و مفاهیم اولیه
دین، ممکن است راهی تازه گشوده شود. بررسی متون اسلامی، شناخت روند تاریخی قدرتگیری
دینی، تناقضهای اخلاقی و سیاسی در احادیث و سیرهها، همگی میتوانند تصویر ذهنی
از دین را دگرگون کنند. گاهی این دگرگونی چنان شدید است که فرد را از دین، نه به
فاصله، بلکه به انکار کامل میکشاند. بیخدایی، در آغاز، شبیه نفسی عمیق پس از سالها
خفگی است. اما با گذشت زمان، سکوت، پوچی و بیمعنایی نیز سایه میافکند.در نبود معنای الهی، انسان به جستجو ادامه میدهد. اما این جستجوها نمیتوانند
پاسخ نهایی را به فرد جستجوکننده بدهند. در نهایت، زیر فشارهای انبوه زندگی، ناامیدی
و تنهایی عمیقی پدید میآید که هیچ مرهمی نمیتواند آن را التیام بخشد. این فشارها
انسان را به نقطهای میرسانند که تنها راه، تسلیم است. اما گاهی همین نقطهی پایان،
آغازی دوباره است. در این تاریکی مطلق، نوری آرام ظاهر میشود. فردی که طی سالها،
نه بهصورت اتفاقی بلکه با آگاهی کامل و پرسشگری بیوقفه، باورهایش را به چالش کشیده
و راههای مختلف را آزموده است، جستجوی حقیقت و معنویت را از منابع گوناگون پی گرفته
است و هرگز نخواسته در هزارتوی تقلید و اجبار گرفتار شود. چنین کسی با چشمانی باز و
قلبی آگاهانه، قدم در راهی میگذارد که پاسخگوی عطش روحی و نیازهای درونیاش باشد؛
راهی که در آن آزادی، عشق و آرامش جایگزین ترس و اجبار شده است. این نور، نوری نیست
از جنس زور و سنت خشک، بلکه نوری است از جنس محبت، آزادی و شفقت. در نقطهی صفر، جایی
که امیدها رنگ باخته و درهای زندگی به روی انسان بسته شدهاند، خلأ عمیقی که سالها
درون را میبلعید ناچار خود را نمایان میکند. انسانی که ذاتاً خداجو و حقیقتطلب است،
نمیتواند در این خلأ بماند؛ این خلأ همان عطش روحی است که تنها حقیقت و آرامش حقیقی
آن را فرو مینشاند. زمانی که بستری فراهم میشود تا فرد بتواند خود را دوباره
بسازد، چرا باید از آن چشمپوشی کرد؟ چرا باید این نیاز اولیهی وجودی نادیده گرفته
شود؟ آیا کسی که تشنه است، از جرعهای آب گوارا فرار میکند؟ آیا نمیخواهد تشنگیاش
را فرو بنشاند؟ وقتی بستری جدید، نه بر پایهی اجبار و ترس، بلکه بر پایهی
عشق، آزادی و شفقت بنا شده است؛ وقتی رابطهای شخصی با نیرویی برتر شکل میگیرد که
در قالب قواعد خشک جامعه نیست و در بستر مهربانی و بخشش جاری است، آیا میتوان این
فرصت را نادیده گرفت؟ نوری که برای محکومیت نیامده، بلکه برای نجات آمده است؛ نوری
که در میان تاریکی، گرما و آرامی میبخشد. این داستان،
تنها یک روایت عمومی نیست؛ این روایت زندگی من است. من، کسی که روزی در سایه شک
زیستهام، اکنون در نوری تازه قدم میگذارم.

نظرات
ارسال یک نظر