دشمن سازی ابزاری برای کنترل جامعه
جمال جلالی
اگر
به گذشته برگردیم میبینیم که روحالله خمینی با مجموعه ای از شعارها توانست انقلاب
را به نتیجه برساند. در میان این شعارها دشمنی با آمریکا و اسرائیل جایگاه بسیار
مهمی داشت. آمریکا به عنوان نماد استکبار و اسرائیل به عنوان غاصب معرفی میشد و
رهایی از وابستگی به این قدرت ها یکی از اصلی ترین وعده های انقلاب بود. اما پس از پیروزی انقلاب
واقعیت های حکمرانی خود را نشان داد. حکومت متوجه شد که بدون ارتباط یا همکاری با
کشورهای توسعه یافته نمیتواند اهداف اقتصادی و سیاسی خود را پیش ببرد. این مسئله
در تضاد مستقیم با شعارهای اولیه قرار داشت. از سوی دیگر حکومت برای خود یک دشمن
دائمی به نام اسرائیل ساخته بود که همه نیروهای انقلابی بر آن توافق داشتند و عقب
نشینی از این موضع عملا ممکن نبود. در نتیجه یک تناقض شکل گرفت که باید به نحوی
مدیریت میشد. در ادامه با گذشت زمان شکاف میان مردم و
حکومت افزایش یافت. نارضایتی های اقتصادی و اجتماعی بالا رفت و اعتراضات شکل گرفت.
حکومت نیز که نتوانسته بود به بسیاری از وعده های خود عمل کند به سمت استفاده از
یک ابزار مهم حرکت کرد و آن دشمن سازی بود. در این چارچوب ضعف ها به دشمن نسبت
داده میشود و از این طریق تلاش میشود مشروعیت حفظ شود و جامعه حداقل در ظاهر در
کنار حکومت قرار گیرد. به این ترتیب انرژی جامعه از نقد به سمت مقاومت هدایت میشود. دشمن میتواند خارجی یا
داخلی باشد و بسته به شرایط تعریف آن تغییر کند. به طور کلی دشمن سازی به معنای
ایجاد یا بزرگ نمایی یک دشمن واقعی یا خیالی برای ایجاد ترس، ایجاد اتحاد ظاهری و
منحرف کردن توجه از مشکلات واقعی است. این پدیده فقط یک تاکتیک نیست بلکه به یک
مکانیزم تبدیل میشود که هم زمان چند کارکرد دارد، ایجاد ترس، ایجاد انسجام و کنترل
افکار عمومی. همانطور که گفته شد یکی از مهمترین کارکردهای دشمن سازی ایجاد ترس در
جامعه است. ترس باعث میشود انسان ها آزادی های خود را داوطلبانه محدود کنند. حتی
در بسیاری موارد خود جامعه با بازتولید این ترس به گسترش آن کمک میکند. وقتی احساس
خطر در جامعه شکل بگیرد امنیت بر آزادی اولویت پیدا میکند و این همان نقطه ای است
که کنترل آسان تر میشود. کارکرد دیگر دشمن سازی فرار از بحران است. زمانی
که جامعه با مشکلاتی مانند فقر، فساد یا ناکارآمدی روبرو است تمرکز دادن مردم بر
یک دشمن باعث تغییر جهت توجه میشود. در چنین شرایطی حتی سیاست های اشتباه
نیز میتوانند با ارجاع به دشمن توجیه شوند. نمونه های آن را میتوان در موضوعاتی
مانند تحریم یا دفاع مقدس مشاهده کرد. در ابتدای انقلاب ایران فضای سیاسی بسیار
متنوع و پرتنش بود. گروه های مختلف از نیروهای اسلامی گرفته تا چپ ها، مارکسیست
ها، ملی گراها و گروه های مسلح مانند مجاهدین در صحنه حضور داشتند. اختلاف ها
شدید، ایدئولوژیک و حتی مسلحانه بود. در چنین شرایطی وقوع جنگ ایران و عراق یک
نقطه عطف شد. جنگ ناگهان فضای اضطرار ایجاد کرد و اولویت جامعه از اختلاف به بقا
تغییر یافت. مخالفان راحت تر حذف شدند و قدرت حکومت تثبیت شد. جامعه ای که به شدت
چندپاره بود در برابر یک دشمن خارجی یا متحد شد یا به راحتی سرکوب گردید. در وضعیت جنگی هرگونه
مخالفت میتواند به عنوان همراهی با دشمن تعبیر شود. این وضعیت نه تنها ابزار سرکوب
را مشروع جلوه میدهد بلکه امکان تثبیت قدرت را نیز فراهم میکند. هرچه یک نظام
ایدئولوژیک تر باشد نیاز آن به دشمن سازی بیشتر میشود. برای تعریف مرز میان ما و
آنها نیاز به یک دشمن دائمی وجود دارد و این مرز به تدریج به بخشی از هویت جامعه
تبدیل میشود. در این حالت دشمن فقط یک ابزار سیاسی نیست بلکه به سوختی برای حفظ
هویت ایدئولوژیک تبدیل میشود. در چنین نظام هایی واژه دشمن خود به یک رمز
تبدیل میشود. وقتی این کلمه شنیده میشود مفاهیمی مانند ترس، خطر، خیانت و ضرورت
اطاعت به صورت ناخودآگاه فعال میشود. دشمن به یک فیلتر اجتماعی تبدیل میشود که
افراد را دسته بندی میکند. موافقان سیاست رسمی خودی محسوب میشوند و منتقدان یا
پرسشگران به عنوان مشکوک یا منحرف معرفی میشوند. در اینجا موضع سیاسی به معیار
تشخیص هویت تبدیل میشود. با گذشت زمان دشمن سازی از یک تصمیم موقتی
به یک ساختار پایدار تبدیل میشود. این مفهوم وارد نظام آموزشی میشود، در رسانه ها
تکرار میشود و در زبان روزمره جا می افتد. نسل هایی شکل میگیرند که وجود دشمن را
بدیهی میدانند. در این مرحله حذف دشمن بسیار دشوار میشود زیرا حذف آن به معنای
ایجاد خلأ در هویت و حتی در ساختار قدرت است. در سخنرانی های علی خامنهای
مفهوم دشمن حضوری دائمی دارد. گاهی مجموعه ای از دشمنان سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و
رسانه ای به طور همزمان مطرح میشوند. این تکثر نشان دهنده یک نگاه ساختاری است که
در آن جامعه باید همیشه در حالت هشیاری نسبت به تهدید باقی بماند. در چنین شرایطی
ترس نیز به یک احساس دائمی تبدیل میشود. دشمنی با اسرائیل نمونه ای روشن از یک دشمن
دائمی است. این دشمنی فقط سیاسی نیست بلکه بار ایدئولوژیک نیز دارد. نکته مهم این
است که این دشمنی لزوما از یک تهدید مستقیم یا همسایگی جغرافیایی ناشی نمیشود.
بلکه کارکرد آن در داخل اهمیت دارد. این دشمنی به دلیل بار احساسی بالا قابلیت
بازتولید دائمی دارد و میتوان آن را بدون درگیری مستقیم فعال نگه داشت. به همین
دلیل به یک ابزار موثر سیاسی تبدیل میشود. در سطح جهانی نیز نمونه
های دیگری از استفاده ابزاری از مفهوم دشمن دیده میشود. مانند وضعیت مسلمانان
روهینگیا در میانمار، اویغورها در چین و کشتار مسلمانان بوسنی در سربرنیتسا. در
بسیاری موارد واکنش ها یکسان نیست و این نشان میدهد که انتخاب دشمن بیشتر از آنکه
بر اساس اصول اخلاقی باشد بر اساس کارکرد سیاسی آن انجام میشود. موضوعاتی برجسته
میشوند که بتوانند احساسات جمعی را تحریک کنند و انسجام ایجاد نمایند. دشمن سازی
تنها به خارج محدود نمیشود و در بسیاری موارد دشمن داخلی نیز ساخته میشود. یکی از
نمونه های آن برجسته کردن خطر تجزیه کشور است. در چنین فضایی این تصور ایجاد میشود
که هر مخالفتی میتواند بخشی از یک پروژه بزرگتر باشد. منتقد به راحتی میتواند به
عنوان عامل دشمن معرفی شود و این موضوع امکان سرکوب را افزایش میدهد. در نهایت جامعه به پذیرش
هزینه های بزرگ عادت میکند. وقتی فشارهای اقتصادی یا انزوای سیاسی به صورت طولانی
مدت ادامه پیدا کند به تدریج به وضعیت عادی تبدیل میشود. مفاهیمی مانند مقاومت و
ایستادگی برای توجیه این شرایط استفاده میشوند و آنچه روزی غیرقابل قبول بود به
بخشی از زندگی روزمره تبدیل میشود.اما پیامد این روند در بلندمدت فرسایش اجتماعی است. اعتماد کاهش می
یابد، جامعه دو قطبی میشود و فضای فکری محدود میگردد. جامعه ای که همیشه در حالت
دفاع نگه داشته میشود فرصت رشد، گفت و گو و بازاندیشی را از دست میدهد.

نظرات
ارسال یک نظر